Chapter ¹²
دکتر منو از بغلش در آورد و موهامو کنار زد دستش رو گونم ثابت موند و گفت: کی؟کار کیه؟
گفتم:بیماری به اسم لی مینا داشتین؟ک..که فوت کرده باشه؟
گفت:همون خانمه؟که با پرستار پارک اومده بود؟
:آره همون
گفت:خب؟
گفتم:همراهش، همون پسره لی هانسل
گفت:چرا باید همچین کاریو کنه آخه؟
گفتم:امشب یکم دیر رسیدم محل کار منو خانم لی مینا و لی هانسل توی مسافرخونه ی کیونگشین کار میکنیم ،امشب حالم بد بود متوجه گذر زمان نشدم،وقتی رسیدم منو گرفت به بار کتک،آخه همون اولا بهم درخواست داده بود منم ازش بدم میومد قبول نکردم و اینم همینجوری از اون موقع لج افتاده باهام
(خلاصه: دکتره عصبی میشه و میگه برو شکایت کن و اینم میگه باشه،ولی قصدش این نیست چون نه شاهدی داره نه پول وکیل گیر آوردنو اینجور چیزا خلاصه که برمیگرده به مسافرخونه و آخرین مشتری رو هم اوکی میکنه و میره تو اتاقش میره و یکم لبه ی تختش میشینه و دستش رو روی شکمش میزاره، دوباره گریش میگیره یاد روزای قبلی میوفته که همیشه با پسر کوچولوش که هنوز وجود نداشت و بوجود نیومده بود،حرف میزد و قربونش صدقش میرفت و قول و قرار آینده ی خوب رو به بچه ی خیالیش میداد،
آروم بلند شد و دستشو سمت کشوی دوم دراورش برد که توش داشت از بچگی واسه پسر کوچولوی آینده اش سیسمونی میخرید و میزان اونجا
(فکر کن انقدر عاشق بچه باشه و یکی بیاد آرزوتو به باد بده)ودستشو سمت یکی از لباس برد یادشده اینو با اولین حقوقش گرفته بود لباستو بغل کرد و شروع کرد گریه کردن و هق هق میزد
(الهییییییییییی😭😭😭)
که یهو در اتاق با شتاب باز شد و تیلا یه هین محکمی کشید توی چهارچوب در هانسل وایساده بود که اصلا اوضاع خوبی نداشت
آروم از تختش بلند شد که یهو هانسل به طرفش حمله ور شد که تیلا هولش داد سمت دیوار و جیغ زد :از من چی میخوای عوضی ها؟ چی میخوای لامصب نگاهش یهو به لباس نوزاد روی تخت افتاد که خون جلوی چشمامو گرفت و محکم زد تو دهن هانسل که دهنش پر خون شد تیلا عقب تر ایستاد و با انگشت به اون لباس اشاره کرد و گفت:اینو ببین، اینو نگاه کن این بزرگترین آرزوی من بود که .....تو....ازمن....گرفتیش(تیکه تیکه میگه و جیغ می نه)(نکته📌:اتاق ها کاملا عایق صداس که مردم راحت باشن)
لباسشو داد بالا و شکمشو به هانسل نشون داد و جیغ زد:
نگاه کن باهام چیکار کردی..... دیگه مامان نمیشم میفهمی؟
از یقه ی هانسل گرفت و گفت:میدونی این چقدر درد ناکه میدونی چقدر زخمام درد دارن؟/:
گفت:الان بیشترم میشه اومده حمله ور شده که محکم زدنش و فریدمن:کور خوندی
سریع کوله پشتیمو برداشتم و وسایل واجبو برداشتم و زدم بیرون
گفتم:بیماری به اسم لی مینا داشتین؟ک..که فوت کرده باشه؟
گفت:همون خانمه؟که با پرستار پارک اومده بود؟
:آره همون
گفت:خب؟
گفتم:همراهش، همون پسره لی هانسل
گفت:چرا باید همچین کاریو کنه آخه؟
گفتم:امشب یکم دیر رسیدم محل کار منو خانم لی مینا و لی هانسل توی مسافرخونه ی کیونگشین کار میکنیم ،امشب حالم بد بود متوجه گذر زمان نشدم،وقتی رسیدم منو گرفت به بار کتک،آخه همون اولا بهم درخواست داده بود منم ازش بدم میومد قبول نکردم و اینم همینجوری از اون موقع لج افتاده باهام
(خلاصه: دکتره عصبی میشه و میگه برو شکایت کن و اینم میگه باشه،ولی قصدش این نیست چون نه شاهدی داره نه پول وکیل گیر آوردنو اینجور چیزا خلاصه که برمیگرده به مسافرخونه و آخرین مشتری رو هم اوکی میکنه و میره تو اتاقش میره و یکم لبه ی تختش میشینه و دستش رو روی شکمش میزاره، دوباره گریش میگیره یاد روزای قبلی میوفته که همیشه با پسر کوچولوش که هنوز وجود نداشت و بوجود نیومده بود،حرف میزد و قربونش صدقش میرفت و قول و قرار آینده ی خوب رو به بچه ی خیالیش میداد،
آروم بلند شد و دستشو سمت کشوی دوم دراورش برد که توش داشت از بچگی واسه پسر کوچولوی آینده اش سیسمونی میخرید و میزان اونجا
(فکر کن انقدر عاشق بچه باشه و یکی بیاد آرزوتو به باد بده)ودستشو سمت یکی از لباس برد یادشده اینو با اولین حقوقش گرفته بود لباستو بغل کرد و شروع کرد گریه کردن و هق هق میزد
(الهییییییییییی😭😭😭)
که یهو در اتاق با شتاب باز شد و تیلا یه هین محکمی کشید توی چهارچوب در هانسل وایساده بود که اصلا اوضاع خوبی نداشت
آروم از تختش بلند شد که یهو هانسل به طرفش حمله ور شد که تیلا هولش داد سمت دیوار و جیغ زد :از من چی میخوای عوضی ها؟ چی میخوای لامصب نگاهش یهو به لباس نوزاد روی تخت افتاد که خون جلوی چشمامو گرفت و محکم زد تو دهن هانسل که دهنش پر خون شد تیلا عقب تر ایستاد و با انگشت به اون لباس اشاره کرد و گفت:اینو ببین، اینو نگاه کن این بزرگترین آرزوی من بود که .....تو....ازمن....گرفتیش(تیکه تیکه میگه و جیغ می نه)(نکته📌:اتاق ها کاملا عایق صداس که مردم راحت باشن)
لباسشو داد بالا و شکمشو به هانسل نشون داد و جیغ زد:
نگاه کن باهام چیکار کردی..... دیگه مامان نمیشم میفهمی؟
از یقه ی هانسل گرفت و گفت:میدونی این چقدر درد ناکه میدونی چقدر زخمام درد دارن؟/:
گفت:الان بیشترم میشه اومده حمله ور شده که محکم زدنش و فریدمن:کور خوندی
سریع کوله پشتیمو برداشتم و وسایل واجبو برداشتم و زدم بیرون
- ۶۷
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط